» سالشمار زندگی :

1296 ش: تولد در شاهي (قائم‌شهر)

1929-1923/ 1308-1302: آشنايي با موسيقي با شنيدن صداي تار پسر عمويش و شيوه تارنوازي عبدالحسين شهنازي، آغاز تحصيلات ابتدايي در زادگاهش.

(8)1937-1929/ 1316-1308: شروع به نوازندگي تار نزد خود و شنيدن صفحات تك‌نوازي تار از هنرمندان مشهور عصر، اتمام تحصيلات ابتدايي و دوره اول متوسطه،‌ مهاجرت به تهران،‌ آغاز به كارمندي و مجالست با موسيقيدانان تهران.

(4)1943- 1937/ 1322- 1317: اجراي چند برنامة خصوصي و آغاز شهرت در تهران، ازدواج و تشكيل خانواده.

دوستي و همكاري با مهدي خالدي، ‌حسين تهراني و حسين‌علي وزيري‌تبار، اجراي چند برنامه در كافه شهرداري و تالار فرهنگ.

(5)1954- 1944/ 1333- 1323: ورود به اركستر «انجمن موسيقي ملي به دعوت روح‌الله خالقي»، تك‌نوازي و هم‌نوازي با اركستر انجمن در شهرهاي ايران، ورود به راديو تهران و اجراي چند تك‌نوازي، آشنايي با پرويز خطيبي و هنرمندان تئاترهاي تهران.

(4)1963- 1955/1342- 1334: تأسيس برنامه‌هاي «گلها» به كوشش داوود پيرنيا و دعوت از لطف‌الله مجد به عنوان تك‌نواز تار، ضبط تعدادي تك‌نوازي، هم‌نوازي با اركستر و همراهي با ساز و آواز در برنامه گلها، ضبطهاي خصوصي با بنان، اديب خوانساري، رضا و مرتضي محجوبي، حسين و پرويز ياحقي، رضا ورزنده، حسين تهراني و... ، انتقال به راديوي زاهدان به دعوت سيد اسماعيل نواب‌صفا.

(70)1969- 1964/ 1348- 1343: انتقال مجدد به تهران و دنباله كارمندي در ادارات، آغاز بيماريها، شركت در چند برنامه تلويزيوني به عنوان تك‌نواز و هم‌نواز، ضبط يك صفحه مشترك از تك‌نوازي او در كنار حسين تهراني و احمد عبادي در شركت آهنگ روز (به كوشش كريم چمن‌آرا).

(5) 1974- 1975/ 1353-1349: ضبط اولين صفحه گرام (33 دور) حاوي تك‌نوازيهاي او و اميرناصر افتتاح، به كوشش كريم چمن‌آرا، شركت در برنامه‌هاي جشن شيراز و تحسين از هنر تك‌نوازي او، ‌شدت گرفتن بيماري و تلاش هنرمندان براي اعزام او به خارج كشور.

(8)1977- 1975/ 1356- 1354: بروز ناراحتي روحي براي فرزندش(همايون) و تلاش مجد براي معالجه او در خارج از كشور، اهداي لوح و حقوق سپاس از طرف سازمان راديو تلويزيون ملي ايران به او به تأييد شوراي عالي موسيقي، از كارافتادگي كامل لطف‌الله مجد و قطع تمام برنامه‌هاي نوازندگي او، تلاش بي‌ثمر پزشكان معالج و دوستان او براي معالجه، آغاز انقلاب و تعطيلي تدريجي امور موسيقي.

1980/ دي1357: مرگ در صف بنزين، در خيابان قديم شميران،‌ بر اثر سكته قلبي.


» یادداشتی به قلم زنده یاد لطف ا... مجد

ساليان دراز در راه موسيقي زحمت كشيدم اما هنوز به نتيجه نرسيدم. با اين صورت، دوستداران موسيقي، مرا هنرمند مي‌نامند. از حسن نيت گويندگان بي‌نهايت ممنونم. به طوري كه در بالا نوشتم، دنبال هنر موسيقي رفتم، از هنر قلم و ادبيات دورم. نمي‌دانم با چه عبارت منويات و مقاصد خود را بيان نمايم. اگر عبارت و جمله من از نظر ادبيات دور است بر من عيب نگيريد، آقاي لطف‌الله مفخم پايان به عقيدة شخصي من تنها نابغه است در ايران كه خداوند براي جمع‌آوري آثار باستاني ايران عزيز به وجود آورده. به طوري كه اطلاع داريد موسيقي ايراني تا كنون به وسيله گوش ضبط مي‌شد و اگر كسي اين زحمت را قبول مي‌كرد و به رحمت ايزدي مي‌پيوست، آن آثار تقريباً از بين مي‌رفت. اما خوشبختانه ظهور اين جوان هنرمند آن نقص بزرگ را بر طرف نمود. بدون اينكه منتظر پاداش يا زحمتي باشد. من يك فرد موسيقيدان از اين جوان باذوق بي‌نهايت ممنون و اميدوارم خداوند در اين راه عزيز و گران‌بها، به ايشان توفيق هدايت فرمايد.

لطف‌الله مجد 4/12/1326


» خاطراتی از زنده یاد مجد

یک استاد دانشگاه : تابستاني در مهتابي خانه ما نشسته بوديم . مجد با آنكه سن زيادي نداشت ، در نتيجه ابتلاعات زندگي فرسوده شده بود و با مشكلات عصبي دست به گريبان بود . تار را برداشت كه چيزي بزند تا بنان بخواند اما از نغمه اي كه از تار بر مي خواست خشنود نبود. دستش درست به اختيار او نمي رفت . چند بار از سر گرفت ولي به ناقص خرسند نميشد. آخر به جان آمد و در حمله اي از خشم و نااميدي با ضربه اي سنگين سيم تار را پاره كرد و تار را به گوشه اي پرتاب نمود . در چهره نوميد و برافروخته اش نفرين به بخت خوانده ميشد پس از آن در تهران در مجلسي شاهد صحنه مشابهي از فريدون توكلي  بودم و آنچه او با سه تار خود كرد.

پرویز خطیبی : سالهاي 1324 و 1325 در انجمن موسيقي ملي كه به همت روح‌الله خالقي تشكيل شده بود كنسرتهايي برگزار مي‌شد كه اكثر هنردوستان در اين كنسرتها شركت مي‌كردند. عوامل اصلي اين كنسرتها جز خالقي، ـ رهبر اركستر ـ ، بنان، مهدي خالدي، حسين تهراني، وزيري تبار و لطف‌الله مجد بودند. مجد، جوان و پرشور با پنجه سحرانگيزش تهران را تسخير كرده بود. پس از يك دوران فترت كه ديگر كسي به تار التفاتي نداشت مجد و جليل شهناز آمدند تا يك بار ديگر اين ساز اصيل ايراني را به مردم بشناسانند.
سبك خاص مجد در نواختن تار با سبكهايي كه پيش از او متداول بود تفاوت زيادي داشت. او تار زدن را در خانه‌اش و بدون حضور استاد ياد گرفته بود. مثل بيشتر كساني كه در سالهاي پيش از رژيم پهلوي و حتي اوايل آن دوران زير فشار افكار مخالف خانواده و مخصوصاً پدر و مادر قرار داشتند؛ مجد نيز نواختن تار را با مشقت و سختي آغاز كرد و اين استقامت و پايمردي، مرد جوان را، كه در آمل متولد شده بود، در پايتخت و در ميان رقيبان سرسخت و مشهور زمان بلندآوازه ساخت.
مجد را غالبا‌ً در خيابان لاله‌زار و استانبول مي‌ديدم كه با لباسهاي شيك و تميز قدم مي‌زند. گاه همراه رهي معيري و گاهي دمخور رضا محجوبي و ابوالحسن ورزي و نواب صفا بود. وقتي نواب صفا شاعر و ترانه‌سراي معروف از كرمانشاه به تهران آمد و به همكاري با هيئت تحريريه روزنامه فكاهي توفيق پرداخت، من سردبير توفيق بودم. يك روز جمعه، در خيابان لاله‌زار، من و صفا با مهدي خالدي و علي زاهدي و لطف‌الله مجد روبه‌رو شديم. آنها قصد داشتند به اتفاق دلكش به خانه يكي از تجار معروف در «دزاشيب» بروند و از من هم دعوت كردند، ولي من عذر و بهانه‌اي آوردم و جدا شدم. هنوز چند قدمي دور نشده بودم كه ديدم علي زاهدي و يك مرد ميان‌سال به دنبالم مي‌دوند. آن مرد ميان‌سال، همان ميزباني بود كه خالدي و دوستانش را دعوت كرده بود و حالا با اصرار زياد از من مي‌خواست كه مهمانش باشم. يادم مي‌آيد كه بيش از همه، اصرار نواب صفا و لطف‌الله مجد مرا واداشت تا به اين دعوت جواب مثبت بدهم. همگي با هم به خانه آن شخص رفتيم. يكي دو نفر ديگر از هنرمندان مثل «جليل شهناز» هم آنجا بودند با گروهي از دوستان و همشهريان صاحب‌خانه كه از اهالي اصفهان بود. در آن ظهر گرم كه هواي خنك شميران آن را شكسته بود با ساز خالدي و مجد و جليل شهناز حالي كرديم. دلكش كه كمي ديرتر آمده بود حدود ساعت ده شب رفت ولي ما تا فردا صبح بيدار مانديم و فردا من و نواب صفا و مجد به حمام عمومي رفتيم و چرتي زديم و باز تا غروب با هم بوديم و شب هم در مغازه‌اي واقع در چهارراه سيد علي كه متعلق به يك مرد يوناني بود نشستيم و به‌اصطلاح گپ زديم. حالا ديگر من و مجد با هم نزديك‌تر شده بوديم. او كارمند دخانيات بود ولي به كارش رغبتي نشان نمي‌داد. دلش مي‌خواست به سازش و به دوستانش و به زندگي مورد علاقه‌اش بپردازد. آخر شغل دولتي براي هنرمندان مثل قفسي است كه براي پرندگان مي‌سازند. روح بزرگ و آزادة يك خواننده يا نوازنده، مشتاق فضاي بيكران است نه محدودة قفس.
بعضي روزها كه ما به خانه خالدي و زاهدي مي‌رفتيم، مجد هم مي‌آمد. در اينجا همكاري شاعر و آهنگساز نتايج خوبي به بار مي‌آورد. قشنگ‌ترين ترانه‌‌هاي خالدي و نواب صفا ترانه‌هايي است كه در يك روز و با مشورت و همكاري اين دو نفر و يا ديگران ساخته شده. ترانه‌هايي چون: دلي دارم كه درمان نمي‌بيند ـ سري دارم كه سامان نمي‌بيند و يا ما را ز چه پابند جنون كردي و رفتي... و غيره.
لطف‌الله مجد دو آهنگ جالب و شنيدني دارد كه نواب صفا بر روي اين آهنگها شعر گذاشته است، ترانه‌هاي: شد دلم خون ز درد جدايي و دور از رخ تابانش با صداي دلكش.
در سال 1328 هنگامي كه من آغاز سال دومين روزنامه حاجي بابا را جشن گرفته بودم، اكثر هنرمندان نامدار آن زمان داوطلبانه در اين جشن شركت كردند كه يكي از آنها مجد و ديگري داريوش رفيعي بود.

مجد در سالهاي آخر زندگي، زجرهاي زيادي را متحمل شد. پسر جوانش به علت بيماري رواني مدتها در بيمارستان بستري بود و پس از بهبودي نسبي به خانه برگشت و از پدرش خواست تا با او در تكميل اختراعش كمك كند. «اختراع» او يك موتور جديد اتومبيل بود كه بدون بنزين و فقط با آب حركت مي‌كرد. مجد كوشيد تا به فرزندش پوچ بودن اين قضيه را بقبولاند ولي پسر جوان زير بار نرفت. ناچار طبقة دوم را خالي كردند و در اختيار همايون گذاشتند و او با پولي كه پدرش قرض كرده بود مقداري لوازم خريد و شروع به كار كرد. روزها و روزها صداي حركت موتور و نصب و اوراق كردن قسمتهاي حساس آن، خواب راحت را از اهالي خانه سلب كرده بود. سرانجام، پس از شش ماه پسر جوان دريافت كه اين پروژه به نتيجة مثبت نخواهد رسيد. آن وقت از پدرش خواست كه او را براي ادامة تحصيلات به اروپا بفرستد. اين بار هم مجد فداكاري كرده و با دست خالي وسايل حركت همايون را فراهم آورد و او را به پاريس فرستاد.
در همين گير و دار يك روز مجد به خون‌ريزي مثانه دچار شد. معاينه‌هاي بعدي نشان داد كه مبتلا به سرطان مثانه شده است. بلافاصله با همت دوستانش در راديو، ترتيب مسافرت او به آمريكا داده شد و او به نيويورك سفر كرد. پس از يك دوره آزمايشات و دريافت سفارشات پزشكي و داروهاي لازم، مجد، عليل و ناتوان به تهران بازگشت. آن روزها من آمادة سفر بودم و مي‌خواستم به آمريكا بروم. در باغ اداره راديو او را ديدم كه پريشان‌حال و عصباني بود. پرسيدم چه شده است؟ گفت: روزنامة كيهان را خواندي؟ نوشته است كه همايون مجد در پاريس با يك اسلحة بچگانه اقدام به هواپيماربايي كرده و دستگير شده است.
گفتم: تنها راه چاره فرستادن پرونده پزشكي او به فرانسه است. وقتي مقامات قضايي اين پرونده را ببينند متوجه خواهند شد كه همايون سابقة بيماري روحي دارد و آزادش خواهند كرد. خوشبختانه اقدام سريع مجد و كمكهاي مؤثر دوستانش در راديو و وزارت خارجه باعث شد تا همايون را، پس از يك هفته، آزاد كنند. لطف‌الله مجد اين نوازندة پ‍ُراحساس و دل‌شكسته، هرگز از چنگ آن بيماري نجات پيدا نكرد و در آذرماه سال 1357 يكي دو ماه پيش از انقلاب، پس از بازگشت از سفر دوم به آمريكا، در سن 60 سالگي درگذشت.

دکتر ا.ی - کلمبیا (آمریکا) : بنان بياني گرم و روشن داشت. روايتگر و شوخ‌طبع و قصه‌پرداز بود. حكايتهايش غالباً از «نظيره‌سازي» و تقليد چاشني مي‌گرفت. با گوش استثنايي و تيزي كه داشت، لهجه‌هاي محلي ايران، خاصه لهجه برخي اقليتهاي مذهبي را به استادي كم‌نظيري تقليد مي‌كرد و قصه‌هاي خود را با آنها گرمي مي‌بخشيد. به كمك همين گوش تيز و حافظة توانا، آهنگهاي ارمني و تركي قفقازي و عربي و هندي و آهنگهاي محلي و شباني همچنين برخي نغمه‌هاي فرنگي را نيز به استادي مي‌خواند. وقتي مركب‌خواني مي‌كرد و از دستگاهي به دستگاهي مي‌رفت و باز مي‌گشت فقط استاداني مثل مجد و محجوبي، درست از عهدة همراهي با او برمي‌آمدند. غالباً مي‌ديدم كه نوازنده را با حركات دست و اشارات چهره هدايت مي‌كند. استاد مسلم رديف بود. با صبا دوستي داشت و از سبك نواختن او تا حدي اثر گرفته بود و از او غالباً نقل مي‌كرد. در ايامي كه من از ديدار او بهره‌مند مي‌شدم، كسي بهتر از لطف‌الله مجد او را همراهي نمي‌كرد. مجد پنجه‌اي شيرين و پخته و شمرده داشت. از تارش نغمه‌هايي رقصان و سبك برمي‌خاست. زخمه‌هايش مثل حباب ترد و سبك بود و طنينش مدتي در گوش مي‌پيچيد. در قطعه‌هاي ضربي مضراب ريز و نرمش زنده و پ‍ُرنشاط و شورانگيز بود. به آواز كه مي‌رسيد مضرابش سنگين و صميمي و تأمل‌انگيز مي‌شد و شنونده را به دنبال غزل مي‌برد و انديشة عاشقان و عوالم عارفان را به خاطر مي‌آورد. هر زخمه‌اي را فرصت مي‌داد كه طنين خود را طي كند و بر دل بنشيند. ارتعاش ظريف انگشتانش بر پرده‌هاي تار، ضربه‌هاي او را عمق مي‌بخشيد و گويا مي‌كرد. هيچ وقت شلوغ و درهم نمي‌زد. با بنان جفتي كامل بودند.
تابستان در مهتابي خانة ما نشسته بوديم. مجد با آنكه سن زيادي نداشت در نتيجه ابتلائات زندگي فرسوده شده بود و با مشكلات عصبي دست به گريبان بود. تار را برداشت كه چيزي بزند تا بنان گرم بشود و بخواند. اما، از نغمه‌اي كه از تار بر مي‌خاست خشنود نبود. دستش درست به اختيار او نمي‌رفت. چند بار از سرگرفت، ولي، به ناقص خرسند نمي‌شد. آخر به جان آمد و در حمله‌اي از خشم و نوميدي، با ضربه‌اي سنگين سيم تار را پاره كرد و تار را به گوشه‌اي پرتاب نمود. در چهرة نوميد و برافروخته‌اش، نفرين به بخت خوانده مي‌شد. پس از آن شب من ديگر تار مجد را جز در نوار نشنيدم. او چند سال بعد درگذشت و جهان هنر از وجودش محروم ماند. سالها پيش از آن در تهران در مجلسي از دوستان، شاهد صحنة مشابهي از فريدون توللي بودم و آنچه او با سه‌تار خود كرد. يادشان همه به خير باد.

 سیداسماعیل نواب صفا : عصر يكي از روزهاي تابستان 1324 خورشيدي بود، حياط خانه را طبق معمول آن زمان، آب‌پاشي كرده بودند و من به برنامة راديو تهران گوش مي‌دادم. در آن سالها، هنوز فرستندة يك‌صد كيلوواتي راديو ايران ايجاد نشده بود و آن روز ظاهراً براي نخستين بار راديو مراسمي را كه در تالار فرهنگ برگزار مي‌شد، مستقيماً پخش مي‌كرد. گوينده، در آغاز مراسم اعلام كرد كه آقاي لطف‌الله مجد قطعاتي را با تار، در دستگاه سه‌گاه مي‌نوازند. با نام مجد آشنايي داشتم ولي ساز تنهاي او را براي بار نخست مي‌شنيدم.
در آن روز اين هنرمند مدت يك ربع ساعت به هنرنمايي پرداخت. اركستري وجود نداشت و شايد اين براي نخستين و آخرين بار بود كه هنرمندي با تك‌نوازي آغازگر مراسمي رسمي بود. بدون ترديد، نوازندگي آن روز مجد يك شاهكار هنري بود. در مدت يك‌ربع ساعت، در سكوتي مطلق چنان هنرنمايي كرد كه گويي پنجه‌هاي سحرآميز و مضرابهاي شگفت‌انگيز او، نفسها را در سينه‌ها حبس كرده بود؛ زيرا بعد از اتمام برنامه‌اش سالن به لرزه درآمد و حاضران با كف زدنهاي متوالي، صميمانه‌ترين احساسات خود را نثارش كردند.

تا امروز، قدرت هنري‌اش را، كه در تالار فرهنگ به نمايش گذاشت، فراموش نكرده‌ام و بعد از اينكه با هم دوستي يك‌دله شديم، هر وقت، هنرنمايي بي‌مانندش را يادآور مي‌شدم، خود او نيز مي‌گفت: « صفا، يادته آن روز چه كردم؟»

بي‌مناسبت نيست، در اينجا‌، يادي هم از مرحوم فراهاني بكنيم كه تا پايان خدماتش‌، ظاهراً، نظارت بر پخش مستقيم مراسم گوناگون راديو در زير نظر او انجام مي‌شد و رياست فرستنده يا بي‌سيم پهلوي ‌نيز از آغاز تأسيس تا سالها، با مرحوم مهندس حسين زاهدي از مردان شريف روزگار بود، ياد هر دو نفر را گرامي مي‌داريم.  

آغاز دوستي با لطف‌الله مجد » از سال 1326 كه اشعار آهنگهاي خالدي را مي‌ساختم با مجد نيز دوست شدم و اين دوستي تا پايان عمر او ادامه داشت. مجد در آن سالها عضويت ادارة كل دخانيات را داشت و اكثر روزها، نزديك ظهر به محل معاملات ملكي زاهدي در اوايل خيابان لاله‌زار مي‌آمد.

تا سال 1329 كه به خرمشهر نرفته بودم، بيشتر روزهاي هفته را با هم بوديم‌. مجد در آن سالها‌، يكي از نوازندگان بنام راديو بود و تك‌نوازي‌اش، مشتاقان بسيار داشت. از سال 1323 با ‌انجمن موسيقي ملي كه تازه به همت خالقي تشكيل شده بود، همكاري مي‌كرد، به‌تدريج با خواندن نت آشنا شده بود و با اركستري كه در آن خالدي‌، حسين تهراني و علي زاهدي شركت داشتند، تك‌نوازي مي‌كرد و به طور كلي بهترين نوازندة ‌تار، هم در انجمن موسيقي و هم راديو به شمار مي‌آمد.

مجد - حسین تهرانی

نخستين همكاري مجد با من در راديو » در سال 1327 در راديو، هفته‌اي يك‌بار عصرها، به مدت يك ربع ساعت، قطعاتي را از بزرگان شعر و ادب، مانند مولوي و سعدي، و گاه از شاعران معاصر، مانند پروين اعتصامي، برمي‌گزيدم و خودم اجرا مي‌كردم. در انتخاب اين آثار حسين‌قلي مستعان، رئيس راديو، راهنمايي‌ام مي‌كرد و طرز اجرا و فن بيان اين گونه آثار را از ايشان آموختم و يك روز پيش از اجرا، آثاري مانند عشق و مستيِ سعدي يا موميايي پروين اعتصامي را نزد او مي‌خواندم و نكات لازم را به من ياد مي‌داد. سالها بعد، كه برنامة كاروان شعر و موسيقي را در راديو ايران ابداع كردم،‌ آموخته‌هاي خود را در اجراي شعر، به گويندگان اين برنامه، يعني خانم آذر پژوهش و داريوش نراقي منتقل مي‌كردم و الحق هر دوي اين گويندگان در خواندن آثار منظوم مهارت كاملي پيدا كرده بودند، تا آنجا كه خانم پژوهش براي گويندگي اشعار به برنامة گلها راه يافت ولي در همان ايام داريوش نراقي براي ادامة‌ تحصيل و مطالعه درباره شاهنامة فردوسي به پاريس رفت (اين گوينده قبلاً با راديو تهران همكاري مي‌كرد.) روزي به دليلي، ضمن ابلاغي به خدمتش در راديو تهران خاتمه داده بودند، او در جواب نوشته بود: «اگر خاتمة خدمت در راديو تهران به ‌معني خدمت در راديو ايران ا‌ست، بسيار متشكرم.» اين جواب زيركانه، به‌قدري جالب بود كه بعداً از گويندگان خود راديو ايران شد!

باري هنگام اجراي برنامه‌هاي موصوف، مجد با من همكاري داشت و از همان سال هر وقت استاد كسائي نيز به تهران مي‌آمد، مرا ياري مي‌داد و گاهي آقاي فريدون حافظي نيز در اين برنامه شركت مي كرد. از سال 1340 كه برنامة كاروان شعر و موسيقي را با طرحي نو پايه‌ريزي كردم، از چهار مضرابهاي مجد، شهناز‌، شريف، پرويز ياحقي در هر ماه، هر يك چهار برنامه و هر برنامه به مدت پنج دقيقه ضبط مي‌كردند.

علت انتخاب اين چهار مضرابها، زينت بخشيدن به اصل برنامه بود و متناسب بودن كوكها با آهنگها؛ به اين معنا كه گاه آهنگي را خواننده‌اي در راست كوك خوانده بود و چهار مضراب انتخابي در چپ كوك بود و براي اينكه شنونده متوجه اين تفاوت نشود، قبل از چهار مضراب، گوينده چند بيت شعر مي‌خواند و براي رفع اين نقيصه به آقاي معينيان پيشنهاد كردم كه از تك‌نوازان ممتاز، چهار مضرابهاي متعددي در راست كوك و چپ كوك داشته باشيم كه به موقع استفاده كنيم، پيشنهادم را پذيرفتند و براي هر پنج دقيقه مبلغ پنجاه تومان به تك‌نوازان پرداخت مي‌شد و البته از تك‌نوازي آقايان كسايي‌، تجويدي، ورزنده، همايون خرم نيز بهره‌مند بوديم و در نتيجه اين برنامه، سالهاي متمادي، يكي از پرشنونده‌ترين برنامه‌هاي راديو بود و شهرستانها هم براي خود از اين‌گونه برنامه‌ها تنظيم مي‌كردند.

سرود براي باشگاه پرسپوليس » براي انجام كاري از اصفهان به تهران آمده و در يكي از هتلها اقامت كرده بودم، روزي كه عازم اصفهان بودم‌، هنگام حركت، مجد ناگهان به كنار اتومبيلي كه قصد حركت داشت آمد و گفت: «كار لازمي با تو دارم.» گفتم مي‌بيني كه ما رهسپار اصفهان هستيم‌، اگر كار‌َت ضرورت دارد، بيا به اصفهان! 
فرداي آن روز مجد در حالي كه تارش را هم با خود آورده بود، به منزل ما وارد شد. چون به زبان فرانسوي مي‌توانست تكلم كند، به پيشنهاد پزشكان‌، تصميم داشت براي علاج به فرانسه برود و طبيعي بود كه پرداخت مخارج سنگين اين قبيل معالجه‌ها و جراحيها از عهدة افرادي مانند من يا مجد بر نمي‌آمد و برايم اسباب حيرت است كه چگونه وزارت اطلاعات و تشكيلات راديو، براي علاج اين هنرمند بي‌مانند، يا تغافل كرده بود، يا تجاهل، و او از دوستانش ياري خواسته بود و يا خود آنان‌، به ياري استاد برخاسته بودند.

به هر حال مجد پس از ورود به خانة ما اظهار داشت: آقاي علي عبده حاضر شده مخارج معالجة من را در فرانسه بپردازد، به شرط اينكه سرودي براي باشگاه پرسپوليس بسازم و آمدن من به اصفهان به خاطر اين است كه اشعار سرودي را كه آهنگش را ساخته‌ام براي من بسازي.

در دل بي‌نهايت متأثر شدم كه حكومت، چه پولهاي بيهوده‌اي خرج مي‌كند، يا عده‌اي بي‌وطن و دزد، چگونه ثروت مملكت را به يغما مي‌برند، ولي، براي شفاي موسيقيدان بي‌جانشيني، چگونه تساهل مي‌‌كنند و بي‌اعتناء مي‌مانند. با روي گشاده گفتم: كار مهمي نيست، همين حالا سرود را برايت مي‌سازم و هرگاه مدير باشگاه ورزشي پرسپوليس، آمادة كمك براي بهبود تو باشد، چگونه ممكن است كه دوست قديم تو كه براي هنرت ارزش بسيار قائل است‌، در انجام اين درخواست كوچك‌، كه حاصلي بزرگ خواهد داشت‌، كوتاهي ورزد؟ بگذار حالا آهنگ را بشنوم‌، تا ببينم چگونه اشعار سرود دلخواه تو را كه بايد مورد پسند مدير باشگاه هم قرار گيرد، بسازم. مجد قسمت اول آهنگ را كه با كلمة پرسپوليس تطابق داشت، نواخت. گفتم: عجب تصادفي! كلمة پرسپوليس عيناً بر روي آن جاي مي‌گيرد و دو بار هم در آغاز تكرار مي‌شود، حالا بقيه آهنگ را بزن. گفت‌: اما كاري بكن كه اسم همة فوتباليستها هم در آن جاي بگيرد!

گفتم: برادر جان چگونه مي‌شود در يك سرود، اسم يازده نفر بازيكن و يازده نفر افراد ذخيره و خط‌نگهدار و مربي تيم و رئيس باشگاه را جاي داد! مدتي خنديديم و قرار شد به همان نام پرسپوليس اكتفا كند. سرود را ساختم و به او دادم و به تهران رفت‌. البته شنيدم كه جهت علاج به فرانسه رفته و ظاهراً‌ مدير باشگاه هم به عهد خود وفا كرده بود.

خصوصيات اخلاقي مجد » بسيار خوش‌رو و خوش‌برخورد بود. قلبي مهربان داشت. احساساتي و شديد‌التأثر بود. به همسر و فرزندانش بي‌نهايت علاقه‌مند بود. در كار هنر، ادعايي نمي‌كرد؛ با اينكه، از ميزان توانايي خود در نوازندگي تار آگاه بود. مجد بدون اينكه استاد ببيند به مرحلة‌ استادي رسيده بود و در ميان نوازندگان تار صاحب سبك و مكتب شده بود. تنها در اجراي بعضي قطعات از سبك استاد ممتاز عبدالحسين شهنازي تأثير پذيرفته بود. در شعري كه به صورت مثنوي دربارة ‌نوازندگي او ساخته‌ام به اوصافش در طرز نوازندگي اشارت كرده‌ام و در اينجا براي مقايسه سبك او با ساير استادان به نقل خاطره‌اي مي‌پردازم.

در سالهاي 1327-1328، روزهاي جمعه‌، عده‌اي از هنرمندان‌، در منزلي ‌واقع در دزاشيب شميران جمع مي‌شدند و اين جلسات تا پاسي از شب گذشته‌، ادامه داشت. يكي از روزهاي جمعه‌، ساعت ده صبح به آنجا رفتم‌. علي‌اكبر‌خان شهنازي، استاد مسلم تار، پسر آقاحسين‌قلي و مجد هم حضور داشتند. از شهنازي خواهش كردند كه حضار را بهره‌مند سازد. ايشان پذيرفت، پس از كوك كردن تار، با نخستين مضراب يك سيم پاره شد. بار دوم و سوم نيز با هر زخمه‌، سيم تار‌، پاره مي‌شد تا بالاخره‌، استاد، در دستگاه ماهور شروع به نوازندگي كرد. پس از اتمام ساز شهنازي‌، مجد با خضوع تمام و اظهار «اجازه مي‌فرماييد»، ساز را به دست گرفت و به نواختن پرداخت. آن روز هم از روزهايي بود كه مجد هنرش را‌، با تمام قدرت و ريزه‌كاريهايي كه مخصوص به خود او بود، به حاضران كه بيشترشان موسيقي‌شناس بودند، عرضه كرد.

سبك علي‌اكبر‌خان بيشتر شبيه پدرش بود، تار را با احاطه و قدرت كامل مي‌نواخت، ولي ملاحت ساز برادرش عبدالحسين‌خان را نداشت، در حالي كه مجد غير از شيوه‌اي كه در نواختن داشت، همان گونه كه پيش از اين گفتم‌، از سبك عبدالحسين شهنازي هم متأثر بود.

از خصوصيات ديگر مجد، تلاشش براي رفاه خانواده و تربيت سه فرزندش حميد، سعيد و شهلا بود. دو پسر هم از همسرش داشت كه مورد محبت زياد او بودند و آنان نيز به مجد علاقة زياد داشتند و در آمريكا تحصيل مي‌كردند. در اينجا بهتر است شرح حالش را كه آقاي مصطفي فاتح با حضور مجد در نواري ضبط كرده عيناً نقل كنيم. ضمناً يادآور مي‌شوم كه مصطفي فاتح به جمع‌آوري كلكسيونهاي مختلف از جمله فراهم كردن نوار با صداي خود هنرمندان علاقة‌ زيادي داشت و من در اينجا از دوستم آقاي كيومرث وشمگير كه اصل نوار را در اختيارم گذاشتند سپاسگزاري مي‌كنم.

سخنان مجد » از دوست گرامي خود آقاي مصطفي فاتح سپاسگزارم كه شرح حالي از بنده تهيه كرده و براي آيندگان به يادگار ضبط كرده‌اند و آنچه دربارة ‌من گفته‌اند، حاكي از مهر و محبتي ا‌ست كه نسبت به من دارند و شايد، اغراق نباشد ولي بايد بگويم كه موسيقي با روح من بستگي دارد و به همين دليل است كه از اوان طفوليت به آن دلبستگي داشته و دارم. آنان كه ساز مرا شنيده‌اند، بي‌شك توجه فرموده‌اند كه من در نواختن ساز، سبك مخصوص به خود دارم و اين سبك مظهر روحيات و ترجمان احساسات دروني من مي‌باشد و آرزوي من اين است كه مردم ايران بيشتر از پيش، با موسيقي ملي آشنايي پيدا كرده و در حفظ و صيانت سنتهاي قديم كوشا باشند و اگر من توانسته باشم اندك خدمتي به موسيقي ايراني و تغيير آن با ساز خود كرده باشم موجب نهايت افتخارست.

ساز مجد حديث دل بود » تك‌مضرابهايش را به قطرات باران و چهار مضرابهايش را به رگبار بهاران تشبيه كرده‌ام و همين شيوة نوازندگي به ساز او جنبة استثنايي داده بود.

ساز مجد حديث دلش بود و غمهايش. اين حالت را‌، تنها، در پيانوي مرتضي‌خان شنيده بودم‌. روزي خود مجد به من گفت‌: صفا من با سازم حرف مي‌زنم. مخاطب دارم‌، مخاطبي كه مرا نمي‌شناسد. گاه از مضرابش غم مي‌ريخت و زماني با چهار‌مضرابهاي تند و پرشورش، شادي مي‌آفريد. ساز او نمودي از زندگي‌اش بود، همان‌گونه كه مصطفي فاتح از قول ابوالحسن احتشامي نقل كرده است: به كمترين مهرباني نرم مي‌شد و به كوچك‌ترين ناملايمي متألم و متأثر مي‌گرديد.
چون بسيار به او نزديك بودم‌، از علت غمهايش آگاهي داشتم. در دنياي متمدن‌، يك نوازندة ممتاز‌، همواره در ناز و نعمت به سر مي‌برد و متأسفانه در مملكت ما، ‌يك هنرمند منحصر به فرد، بايد دائم در تلاش معاش باشد و در نگراني و دلهره به سر ببرد. در مورد رفتار زشتي كه در سال 1342 با او كردند و خود شاهد آن بودم در جاي خود و به موقع سخن خواهم گفت.
نكتة ‌ديگري كه به نوازندگي‌اش رونق بيشتري مي‌داد، استفاده از انگشت كوچكش بود كه به من اظهار مي‌داشت، چون انگشتانم بلند نيست از انگشت كوچك نيز استفاده مي‌كنم و از آنجا كه انگشت كوچك داراي قدرت ساير انگشتان نيست‌، در اثر ممارست و تمرين زياد، برخلاف همة نوازندگان تار، از اين انگشت هم‌، مانند ساير انگشتان‌، هنگام نوازندگي سود مي‌برد و به همين جهت‌، به قول فاتح انگشتانش سليس و روان بود. خصوصيت ديگر مجد در نواختن تار، اين بود كه از مضراب‌ در بين دو نقارة ‌ساز، بهره مي‌گرفت كه صداي مطبوع‌تري دارد.

سابقه اداري مجد » در شرح حالي كه فاتح از او تهيه كرده‌، خوانديم كه مجد ابتدا در شركت كامپساكس، بعد در راه‌آهن، سپس در وزارت دارايي و بالاخره در وزارت اقتصاد مشغول كار مي‌شود. آغاز جواني مجد، مصادف با سالهايي ا‌ست كه شركت آلماني كامپساكس راه‌آهن شمال را مي‌ساخته است و تا آنجا كه من به خاطر دارم مجد در مكالمة‌ زبان فرانسوي مشكلي نداشت. بنابراين در آغاز وارد خدمت در راه‌آهن مي‌شود و به تهران مي‌آيد.
يكي از دوستان بسيار نزديك مجد، آقاي حسين فرجاد، كه از صاحب‌منصبان وزارت دارايي و از دوستان يك‌دله و به تمام معنا دوست خود من بود، اظهار مي‌داشت كه مجد در سال 1319 خورشيدي، در ادارة‌ بودجة اقتصادي وزارت دارايي كه رياست آن با جلال شادمان بود، با حقوق ماهي 480 ريال استخدام شد و محل اين اداره نيز در خيابان صفي عليشاه بود و در همين اداره با همسري كه تا پايان عمر در كنارش بود، و با سمت ماشين‌نويس مشغول كار بود، ازدواج كرد.


» استاد بی استاد
عبدالحميد اشراق

متجاوز از 50 سال قبل، در سال 1331 براى گرفتن مصاحبه و مقاله و چاپ آن‏ها در مجله موزيك ايران، تماس‏هاى مكررى باموسيقى‏دانان برجسته داشتم. در اين ميان بارها با لطف‏الله مجد (1296 - 1357) ديدار و گفتگو كردم.

لطف‏الله مجد؛ حقيقتاً نمى‏توانم خصوصيات بى‏مثال اخلاقى و برخوردهاى دلنشين و صميمى او را بازگو كنم. من او را مظهرصفات ارزنده اخلاقى مى‏دانم. او كم حرف، رئوف، خوش‏رو، بى‏ادعا و متواضع بود. درباره هر كس كه صحبت مى‏كرد او را تحسين وتمجيد مى‏نمود اما درباره خود هيچ نمى‏گفت تا جايى كه حتى راضى نشد عكسش را همچون استادان ديگر تار چون: مرتضى نى داود وعلى‏اكبر شهنازى روى جلد مجله چاپ كنيم. مى‏گفت: «من حرفى براى گفتن ندارم. گفته‏هايم در مضراب‏ها و نواختنم نهفته‏اند؛ فقطمى‏گويم كه استادى نداشتم، از كسى تقليد نكردم و تمرين‏هايم در خفا و دور از چشم ديگران بوده بدون آنكه بدانم اين تمرين‏ها صحيح‏است يا نه. حرف‏هايم در مضراب‏هايم گفته مى‏شود و گفتنى‏هايم در روش نواختنم آشكار.»

سبك‏نوازندگى لطف‏الله مجد از ديگران جداست؛ او نه از سبك و سياق خانواده فراهانى پيروى كرد و نه از مكتب على‏اكبر خان وميرزا حسينقلى‏خان و درويش خان پيروى و اقتباس كرد و شايد به اين علت بود كه وى هرگز استادى نداشته است.

مجد از دوران كودكى علاقه فراوانى به نواختن تار داشت. در دوران كودكى ساعت‏ها در انبارمنزلشان (در سارى) خود را با تار شكسته‏اى مشغول مى‏كرد و آن را مى‏نواخت. تا جايى كه اين‏علاقه موجب شد در سنين بالاتر از درس و مدرسه عقب بماند و همين امر موجب شد كه‏پدرش وى را از نواختن تار منع كند. اما لطف‏الله عاشق اين ساز بود. با گريه و التماس پدر راراضى مى‏كند و دو شرط او را مى‏پذيرد كه هم درس‏ها را خوب بخواند و عقب‏ماندگى را جبران‏كند و هم براى فراگيرى تار نزد هيچ استادى نرود و به اين جهت است كه لطف‏الله مجد تنهااستادى است كه استادى نداشته و نواختن تار را خود فرا گرفته است.

او در سن دوازده سالگى از خلوت گاه خود خارج مى‏شود در حالى كه تار را خوب مى‏نوازدو چندى نمى‏گذرد كه يكى از نوازندگان بنام و پرآوازه ايران مى‏گردد.

درباره سبك نوازندگى مجد بسيار نوشته‏اند؛ همگى او را نوازنده‏اى مبتكر و صاحب سبك‏مى‏دانند. در مورد قدرت نوازندگى و سبك ويژه او بايد پس از شنيدن آثار او و مقايسه آن‏ها باآثار ديگر نوازندگان داورى كرد. رگبارها در چهار مضراب‏ها و مضراب‏هاى راست و چپ و نرمى‏صداى ساز زمانى كه دست راست را ميان دو كاسه تار مى‏آورد و با دو سيم سفيد و زرد بازى‏مى‏كند كم‏نظير و منحصر به فرد است.

به اراده لطف‏اللّه خان شادى و غم را مى‏توان در صداى تارش حس كرد. او معتقد بودمضراب را بايد با سه انگشت شست، سبابه و انگشت وسط گرفت زيرا گرفتن مضراب فقط با دوانگشت سبابه و شست، مضراب‏هاى چپ را ضعيف مى‏كند.

لطف‏الله‏خان برخلاف اكثر نوازندگان تار از انگشت كوچك بيشتر استفاده مى‏كرد و اين خودامتيازى در نواختن او بود. تعدادى از نوازندگان تار پس از مرگ او از سبك وى پيروى كردند وروش نوازندگى او را ادامه دادند.

لطف‏الله مجد از آغاز تأسيس انجمن موسيقى ملى نوازنده اركستر بود و در حدود سال‏1330 وارد اداره راديو شد و بعد از نسل قديم نوازندگان تار چون: على‏اكبر شهنازى، مرتضى‏نى‏داود و... نوازنده محبوبى در ميان نسل جديد به شمار مى‏آمد.

لطف‏الله مجد اگر چه در هيچ مجلسى ساز ننواخت و شاگردى را تربيت نكرد اما در اكثربرنامه‏هاى راديويى شركت داشت و بيشتر با استاد بنان كار مى‏كرد. او آثار بسيارى دارد كه دو اثراو بسيار معروف است؛ يكى در دستگاه سه گاه به نام «سوز هجران» با شعر ابوالحسن ورزى كه‏بنان آن را خواند و ديگرى تصنيفى در دستگاه همايون به نام «اميد دل» كه با شعر مؤيد ثابتى‏همراه بود.

لطف‏الله مجد شغل ثابتى نداشت. او به تناوب در راه آهن، وزارت دارايى و وزارت اقتصادكار مى‏كرد. وى دوستدار خانواده بود و داراى دو پسر و يك دختر بود.

مجد از بيمارى قلبى رنج مى‏برد، و چون زبان فرانسه را مى‏دانست تصميم داشت براى‏معالجه به فرانسه برود اما امكانات مالى به او اين اجازه را نمى‏داد تا اينكه «على عبدو» رئيس‏باشگاه پرسپوليس هزينه معالجه او را تقبل كرد. و به اين دليل مجد سرودى را براى باشگاه‏پرسپوليس ساخت و در همان زمان سفر مزبور براى معالجه وى انجام پذيرفت.

لطف‏اللّه مجد در اواخر عمر سكته كرد و بر اثر آن يك دست او فلج شد و اين ضايعه بسياراو را مى‏رنجاند تا اينكه در سال 1357، به روايتى در صف بنزين بر اثر سكته قلبى جان سپرد.


» شعری از زنده یاد نواب صفا در وصف لطف الله مجد

گوش كن از مجد و از مضراب مجد
تا كه گردى غرقه درياى وجد
زخمه‏هاى ساز او سوز دلست‏
پنجه او، دست‏آموز دلست‏
تار او بازى كند با پود ما
نالد او از عشق دردآلود ما
زهره در حيرت زبانگ چنگ او
چرخ در رقص آيد از آهنگ او
نغمه‏پردازد اگر در ماهتاب‏
هر نوايش مى‏برد از ماه تاب‏
مجد ما باشد سراپا شوق و شور
چشم بد از دست شيرينش به دور
چار مضرابش چو رگبار بهار
خرمى بخشد به دلهاى نگار
تا سر انگشتش فتد در جنب و جوش‏
گه نوازد نرم و گاهى پرخروش‏
همچو تك مضرابهايش، نيست؛ نيست‏
هيچ تارى همنوازش، نيست؛ نيست‏


 { گزبده ای از آثار استاد لطف الله مجد به همراهی استابد موسیقی ایران }
 
 

چهارمضراب ابوعطا
گلهای رنگارنگ ۴۲۳ (با صدای ایرج)
▪ گلهای رنگارنگ ۴۶۷ (با صدای ایرج)
▪ گلهای رنگارنگ ۵۵۳ (با صدای ایرج)
▪ گلهای رنگارنگ ۴۶۲ (با صدای گلپایگانی)
▪ یک شاخه گل ۴۱۵ (با صدای گلپایگانی)
موسیقی ایرانی (با صدای محمودی خوانساری)
گلهای تازه ۵۸ (با صدای شجریان)
گلهای تازه ۸۷ (با صدای شجریان)
آواز سه گاه - اجرای در حافظیه شیراز - *تصویری (با صدای شجریان)