ميدانيم و در گذر ايام و طول تاريخ هم ثابت شده، موسيقي همواره يکي از مظاهر و ارکان اصلي فرهنگ هر سرزمين و هر قوم و نژادي بوده است.
به طور کلي شايد بتوان گفت، زندگي بدون موسيقي، همچون غذايي بدون نمک و بدون چاشني است. توجه داشته باشيم: اگر موسيقي را از راديو و تلويزيون، به خصوص از راديو که شايد بيش از دو سوم زمان آن را موسيقي تغذيه ميکند، حذف كنيم، احتمالاً مخاطبان و شنوندگان بسيار زيادي را از دست خواهد داد.
امّا همانطور که آگاه هستيم، تا به امروز، وضعيت اين هنر والا، و مهجور در ايران، که به عنوان «هنر اول» در سطح جهان مطرح است، همچنان به صورت معمايي لاينحل براي عدهاي از مردم کشور ما و بالاخص آنانکه «هنر» شغل و حرفه اصليشان است، باقيمانده است.
متأسفانه هنوز بسياري از مردم شريف ما، مشاغل هنري را به صورت يک حرفه جدّي قلمداد نميکنند. تلويزيون هم بعد از گذشت اين ساليان دراز هنوز هم تصوير ساز و وسايل موسيقي را غيرمجاز دانسته و از نشان دادن آنها نيز اکراه دارد.
تاکنون در اين باره صحبت و گفتوشنودهاي زيادي شده که بهتر است بيش از اين به تکرار مکررات که باعث سردرد و اتلاف وقت خوانندگان گرامي اين نشريه ميشود وارد نشويم.
پاي درد دل برخي از هنرمندان اگر بنشينيم، خواهيد ديد که وجودشان از غم و رنج و اندوه فراواني آکنده است. بيم و دلنگرانيهاي آينده، زندگي، مشکلات و گرفتاريهاي معيشتي و مسائل مختلف اقتصادي از قبيل مسکن، مايحتاج ضروري زندگاني، عدم امنيت شغلي، تأمين درمان و از همه مهمتر پريشانيها و نگرانيهاي ايام دوران پيري و دهها مسائل ديگر را تحمل ميکنند و تازه بايد هنر والا و تأثيرگذار هم ارائه کنند.
به دفعات ديده و شنيدهايم خاطرات روزگار جواني برخي از هنرمنداني را که همچون شمع فروزاني روشني بخشيدند و عاشقانه عمر گرانمايهشان را در راه اعتلاي هنر سپري نمودند، ولي در ايام پيري و کهنسالي که امکان ادامه فعاليت و تلاش برايشان مقدور نبود، در تاريکي و فقر و فلاکت به فراموشي سپرده شدند و در خلوت به خاموشي ابدي گراييدند.
چرا بايد اينگونه باشد؟ چرا عدهاي هنرمندان ما بايد از وجود حداقل امکانات رفاهي محروم باشند. هرگاه که به اين واقعيت ميانديشم، سراپاي وجودم را غباري از غم و اندوه جانکاه فرا ميگيرد. به قول سعدي: دارم هزاران گفتني، کو فرصتي تا گويمت
البته ناگفته نماند که نميبايد منکر بعضي اقداماتي که به نظر ميرسد در شُرُف شکلگيري است و در حال حاضر نيز در ابتداي راه آن هستيم (مانند: تأسيس انجمن صنفي هنرمندان، خانه موسيقي، صندوق رفاه و حمايت از هنرمندان و ...) باشيم.
ولي تا اين لحظه کمترين فعاليت درخور ملاحظهاي در اين زمينه صورت نپذيرفته و مشکلي نيز در جهت رفع ابتداييترين نياز و خواسته متعارف اين طبقه اندک و قليل و تأثيرگذار در فرهنگ جامعة ما، به مرحلة ظهور نرسيده است.
درد يکي و دو تا نيست. آيا بهتر نخواهد بود چنانچه قرار باشد هرگونه اقدام و خدماتي نيز براي رفاه حال آنان صورت پذيرد، پيش از آنکه دير شده باشد به مرحلة اجرا درآيد؟ ...
ولي غالباً در عمل مينگريم که غير از اين است. گرفتاريهاي هنرمندان را در زمان حيات فراموش کردهايم و شايد، فقط به آخرت هنرمندان توجه شده است.
به عنوان مثال: ملاحظه ميفرماييد که قبل از هر چيز «گورستان» براي هنرمندان تأسيس شده است! اي کاش همچنان که به مرگ اين بزرگان و تکرارناپذيران تاريخ هنر ايران اينگونه با مرحمت و خيرخواهي بذل توجه گرديده، اقدامات اندکي هم در زمان حياتشان به عمل ميآمد.
باري ... از ما که گذشت ولي اميدوارم براي نسلهاي بعدي شرايط مساعدتري نيز فراهم شود، تا شايد قدري از اين آسيبهاي جانسوز به دور مانند.
حال بهتر است مطلب را کوتاه نموده و بازگردم به موضوعي که انگيزه اصلي يعني «سؤال بي پاسخ..م» بپردازم. در سالهاي اخير خوشبختانه کم و بيش شاهد حضور فعال عدهاي از نسوان هنرمند در عرصة موسيقي بهويژه موسيقي ملي و اصيل کشورمان بودهايم و گهگاه نيز شاهد برگزاري کنسرتها و اجراهايي از اين هنرمندان ارزشمند و نادر سرزمينمان هستيم. جاي بسي خوشوقتي است چونکه با همت و پشتکار و تلاش بيوقفه آنان نيز با همة موانع و کاستيهايي که در اين برهه از زمان در سر راهشان قرار دارد، چنين اقدام ارزشمندي را به ثمر ميرسانند، از هر لحاظ قابل تحسين و تقدير هستند.
طبعاً همانگونه که مستحضر هستيد شرکت و حضور آقايان به لحاظ رعايت اصول و موازين شرعي در اين کنسرتها ممنوع است که فعلاً بحثي در اين زمينه مطرح نيست.
اما سؤال بنده اين است که چرا وقتي آقايان به اجراي کنسرت ميپردازند، خانمها نيز ميتوانند و مجاز هستند در اين برنامهها شرکت کنند؟
بنابراين آيا بهتر نيست که براي رعايت هرچه بيشتر همان اصول، از حضور آنها هم در اين کنسرتها جلوگيري به عمل آمده و شرکتشان در اين برنامهها ممنوع اعلام گردد؟!







