رفتم که رفتم ...

دانلود - اخبار - مقاله - نقد و بررسی موسیقی سنتی ایران

نفسم گرفت ازاین شهر، دراین حصار بشکن
در این حصـار جــــادویـــی، روزگــــار بـشـکن
تــوکـه تـرجــمـان صبــــحی بـه ترنـم و تــرانه
لــب زخــم دیـــده بگشـا، صـف انتظار بشکن
زبـــرون کـســـی نـیـایـد چـو به یاری تو، ابنجا
تو ز خــویـشـتـن بـرون آ، سـپــه تـتـار بشـکن
استاد محمد نوری خواننده پیشکسوت، مرد هنر و اخلاق و چهره ماندگار کشور به دلیل بیماری و وخامت وضعیت جسمانی شنبه شب در بیمارستان دار فانی را وداع گفت و جامعه موسیقی و هنری کشور را در ماتم فرو برد.
همیشه در سخنرانی های بهمن رجبی، نقل قولها و اشعار احمد شاملو را میشنویم... رجبی بعد از مدتها سکوت در برنامه ای که برای بزرگداشت مقام شاعر معاصر احمد شاملو برگزار شده بود به نوازندگی و سخنرانی پرداخت. بهمن رجبی از دوستان قدیمی احمد شاملو بود و در زندگی و منش او هم میشود رد خط فکری احمد شاملو را دید.
رجبی با اینکه نوازنده ساز کوبه ای است، نزدیکترین دوست موسیقیدان شاملو بود. در واقع افکار مترقی رجبی او را در جایگاهی فراتر از دیگر نوازندگان تاریخ تنبک نوازی و سازهای کوبه ای قرار داده، او نه تنها یک روشنفکر در مسائل اجتماعی محسوب میشود، افکار او تاثیر عمیقی هم در موسیقی و هنرش داشته است.
بهمن رجبی در ماه های اخیر به فعالیت خود افزوده و در کنسرتی به همراهی گروه صنم، جسورانه نیمی از کنسرت را به اجرای قطعات نفس گیر خود پرداخت که این توانایی او در این سن، تحسین برانگیز است.
در سالگرد شاملو این شعر شاملو را تقدیم به بهمن رجبی و دوستداران این دو دوست میکنیم:

برای شما که عشق ِتان زندهگيست
شما که عشقِتان زندگیست
شما که خشمِتان مرگ است،
شما که تاباندهاید در یأسِ آسمانها
امیدِ ستارگان را
شما که به وجود آوردهاید سالیان را
قرون را
و مردانی زادهاید که نوشتهاند بر چوبهی دارها
یادگارها
و تاریخِ بزرگِ آینده را با امید
در بطنِ کوچکِ خود پروردهاید
و شما که پروردهاید فتح را
در زهدانِ شکست،
شما که عشقِتان زندگیست
شما که خشمِتان مرگست!
شما که برقِ ستارهی عشقید
در ظلمتِ بیحرارتِ قلبها
شما که سوزاندهاید جرقهی بوسه را
بر خاکسترِ تشنهی لبها
و به ما آموختهاید تحمل و قدرت را در شکنجهها
و در تعبها
و پاهای آبلهگون
با کفشهای گران
در جُستجوی عشقِ شما میکند عبور
بر راههای دور
و در اندیشهی شماست
مردی که زورقاش را میراند
بر آبِ دوردست
شما که عشقِتان زندگیست
شما که خشمِتان مرگ است!
شما که زیبایید تا مردان
زیبایی را بستایند
و هر مرد که به راهی میشتابد
جادوییِ نوشخندی از شماست
و هر مرد در آزادگیِ خویش
به زنجیرِ زرینِ عشقیست پایبست
شما که عشقِتان زندگیست
شما که خشمِتان مرگ است!
شما که روحِ زندگی هستید
و زندگی بی شما اجاقیست خاموش،
شما که نغمهیِ آغوشِ روحِتان
در گوشِ جانِ مرد فرحزاست،
شما که در سفرِ پُرهراسِ زندگی، مردان را
در آغوشِ خویش آرامش بخشیدهاید
و شما را پرستیده است هر مردِ خودپرست، ــ
عشقِتان را به ما دهید
شما که عشقِتان زندگیست!
و خشمِتان را به دشمنانِ ما
شما که خشمِتان مرگ است!

ما اطلاع نداریم که در
محافل و جلسات خصوصی سعدی میخواندند یا کس دیگر. اما زیاد از اشعار سعدی نمیخواندند و در نهایت هم به خاطر محدودیت سه دقیقهای زمان صفحه، دو بیت
بیشتر نمیتوانستند بخوانند. با این حال تاج اصفهانی ارادت خاصی به سعدی
داشت و خیلی سعدی میخواند. آثارش هم هست. بنان، فاختهای،
محمودیخوانساری، شهیدی و گلپایگانی هم گاهی از سعدی خواندند. اما متاخرینی
که همزمان با من یا جلوتر از من بودند کمتر به حافظ و سعدی میپرداختند
ولی باز هم از آنها خواندند و بیشتر دنبال غزلهایی بودند که مردم کمتر
شنیدهاند. ولی من با سعدی و حافظ زندگی کردم و در کنار آنها، عطار و
مولانا. من روی این چهار نفر بیشتر کار کردم: اول حافظ، بعد سعدی، بعد هم
مقداری عطار و مولانا و از دیگران هم گهگاهی خواندهام.
به هر حال سعدی روانترین غزل را سروده و زبانش به روانی
نثر است. این قدر اشعارش زیبا و خواندن آن راحت است که همه کس متوجه
میشوند. خیلی خواننده مشکل ندارد که مثل شعر حافظ چه کند و موسیقی کلام را
چگونه انتخاب کند تا بتواند عمق شعر را بیان کند. سعدی شعرش ملموستر است و
هر کسی با هر سوادی شعر سعدی را خیلی خوب میفهمد و برای خواننده هم خیلی
راحتتر است که آن را ارائه کند. منتها چه شعر سعدی باشد، چه حافظ و چه
عطار، خواننده در وهلهی اول باید معنا را خوب متوجه شود و موسیقی بیان
معنا را خوب بشناسد تا بتواند سیلابها را و تاکیدهایی که بر سیلابها
میگذارد به گونهای انتخاب کند که کلمات معنایشان را به بهترین شکل به
شنونده منتقل کنند. والا اگر جای یک سیلاب را در بیان شعر عوض کند کاملا
معنا و مفهوم شعر عوض میشود. وقتی کسی شعر را بشناسد و بتواند موسیقی شعر
را بیان کند تا مفاهیم معنوی شعر به شنونده منتقل شود، چه سعدی، چه حافظ،
چه مولانا و ... خواندنشان ساده است. تجربهی من به این گونه است که هر
شاعری، موسیقی شعرش را خودش از اول روی شعرش گذاشته است و ما باید آن را
کشف کنیم. وقتی کشف کردیم خیلی خوب میتوانیم آن را بیان کنیم. شعر سعدی
برای آوازهخوانی که توانایی خواندن داشته باشد ،خیلی روان و بهترین نوع
غزل است. اما مولانا و به ویژه حافظ را هر آوازهخوانی نمیتواند بخواند.
سنت بعدی میروند. نسل بعد
باز سنتهای قبل را میشکند و به سمت سنتهای خود میرود. ولی نقش رادیو و
تلویزیون در این مورد خیلی مهم است. چون این موسیقی خواص را مردم با رادیو
میشنیدند. من با رادیو به موسیقی علاقهمند شدم. برنامهی«گلها» را که
میشنیدم سخت کششم به سمت موسیقی خواص بود. من در یک خانوادهی خیلی معمولی
زندگی میکردم و با کسانی زندگی میکردم و دوست بودم که هیچ کدام جزو
خواص نبودند. آن موقع که تازه نوجوان بودیم و شانزده و هفده ساله بودم،
آقای گلپایگانی خیلی نقش داشت در اینکه جوانها و نوجوانها به آواز توجه
کنند. جوانها خیلی با کمک ایشان آواز خواندند و این نقش را نمیشود فراموش
کرد. زمان گذشت و این نسل با آواز جلو آمد. بعد پشت سر آنها ما آمدیم و
این موضوع را دنبال کردیم.

در پی رویدادهای چند ماه گذشته در ایران، تور آمریکای شمالی نخستین برنامهای است که گروه شما ارائه میکند. کارهای ارائه شده در این کنسرت تا چه اندازه از نظر فرم و محتوا متأثر از رویدادهای سیاسی اجتماعی کنونی ایران بوده است؟
هنرمندان در هر دوره و شرایطی که زندگی میکنند، متاثر از محیط و اطراف خود هستند؛ قبل از این که وارد بحث سیاسی شرایط بشوند. یعنی انگیزهای که آن حس را بهوجود میآورد، برداشتی بیرونی است که هنرمند از بیرون میگیرد و آن را به زبان هنرش بیان میکند.
خیلی مواقع وقتی آدم به کارهایش برمیگردد و آنها را گوش میکند، میبیند که حتی میشود حس و زمان را، یعنی حس آن زمان را که چه شرایطی بوده، در آن دید.
به هر صورت شرایطی که در ایران وجود دارد، قطعاً تأثیر میگذارد و به نوعی خودم تشبیه میکنم، مثل این که بغضی در کل این کارها وجود دارد. البته از نوع دیگری بغض هم وجود دارد؛ چون اولین کاری که روی شعر نیما اجرا میشود، به یاد پرویز مشکاتیان از دوستان ما و از استادان موسیقی که به تازگی درگذشت بود و ما این کنسرت را با یاد او شروع کردیم.
همانطور که گفتید، هنرمند از جامعهای که در آن زندگی میکند، تاثیر میگیرد و تحولات جامعه در نوع کار هنریای که خلق میکند، تاثیر مستقیم دارد. اما از سوی دیگر، مردم در یک شرایط هیجانی خاص از هنرمندان انتظار دارند که به نیازهای هیجانی مردم در آن شرایط خاص پاسخ بدهد.
آیا هنرمند باید از این خواست گروهی از مردم پیروی کند یا این که نه؛ به مسائل عمیقتری فکر کند و تابع هیجانات روز نشود؟
هنرمند چیزی را برای احساس خود تکلیف نمیکند و در این باره هم نمیتوان مطلق چیزی را گفت. هنرمند میتواند در لحظه متأثر از اتفاق یا شرایطی که وجود دارد، کاری را بسازد و آن را ارائه کند. حال با نگرش و موضعی که حتی دارد.
منتها نمیتوان به هنرمند دیکته کرد که مثلا باید در آن لحظه این کار را انجام بدهد یا نه. ضمن این که هنرمند هم نمیتواند آدم خنثایی باشد و هر اتفاقی میافتد، بگوید نه من چون یک هنرمندم، فقط مینشینم کار هنریام را انجام میدهم و این نگاه را هنری نداند.
وقتی به تاریخ نگاه میکنیم و اشعار و ادبیاتمان را که تدوین شده است، یعنی از قرون گذشته باقی مانده و نسبت به خیلی چیزهای دیگر دستنخوردهتر است بررسی میکنیم، میبینیم که حتی میتوانیم زمان حافظ را درک کنیم و میتوانیم بفهمیم حافظ در چه شرایط زندگی میکرده است. در صورتی که اگر حافظ به جای این اشعار، دو تا شعار میساخت، آن شعارها الان دیگر وجود نداشت.
ما میتوانیم شعرهای قرنهای پیش را بخوانیم و امروز را هم در آن ببینیم. در موسیقی و هنرهای دیگر هم همینطور است. منتها در کشور ما هنرهای دیگر شرایط مشکلتری داشتند و ممکن است مانند ادبیات خیلی ملموس نباشند.
ضمن این که اشعار خیلی به مسائل اجتماعی نگاه داشتهاند، حال هرکدام از شعرا با یک انگیزه و یک دروننگاه خاص. اما آنقدر ارزش هنری و کیفیت این اشعار بالا هستند که تاریخ تمام شدن ندارند. این در تمام کشورهای دنیا و در تمام فرهنگها اتفاق میافتد.
البته نباید از آنچه در لحظه اتفاق میافتد، غافل شویم. فرضاً اگر بخواهیم کتاب را با روزنامه و مجله مقایسه کنیم، روزنامه و مجله چیزهای بسیار ضروریای هستند که به مسائل روز میپردازند.
روزنامه میتواند فردا منتشر شود و حتی خبر دیروز را هم تکذیب کند. ولی به هرحال نبض جامعه دارد با اینها میگذرد. بخش دیگر هم کتاب است که تاریخ است و نوشته میشود. رمانهای مختلف نوشته میشوند و هر کدام ارزشهای هنری خود و عمری طولانی دارند. اما نمیشود هیچکدام را نفی کرد.
اما نقش هنرمند عمیقتر از بررسی وقایعنگارانهی مسائل است. اما باز تاکید میکنم که هنرمند واقعی نمیتواند چشم و گوشاش را ببندد و بیتأثیر از مسائلی که در کنارش اتفاق میافتد بگذرد.
هنرمند خیلی واقعی و خوب کسی است که هم بتواند جوابگوی مسائل و شرایطی که در آن زندگی میکند، باشد و هم اثر هنری بهجود بیاورد. البته این حالت دیگر خیلی خاص است و انگشتشمار هنرمندانی در دنیا هستند که این کار را میتوانند بکنند.
هنرمند به عنوان یک شهروند عقاید اجتماعی و باورهای خاص خود را در ارتباط با وقایعی که در جامعه اتفاق میافتند، دارد. ممکن است الان هنرمندی احساس کند که باید به جنبهی خاصی از نیازهای جامعه بیشتر بپردازد.
این حالت با آزادی ذهنیای که هنرمند باید داشته باشد تا بتواند خود را رها کند و به یک خلاقیت برسد، در تضاد قرار نمیگیرد؟
قطعاً؛ ولی شرایط هنرمندان در جوامع مختلف متفاوت است. ممکن است هر کشوری آزادی و دمکراسی را به شکلی تعریف کند و در جایی این دو تعریف خاص خود را داشته باشند. در کشورهایی که آنچه در دنیا اسماش آزادی و دمکراسی هست وجود دارد، هیچوقت هنرمند لازم نیست خود را سانسور کند.
آقای مایکل مور، فیلمی علیه رییس جمهور کشور میسازد و جایزه هم دریافت میکند. اما در ایران این امکان وجود ندارد. اگر شما چنین فیلمی بسازید، قبل از آن که فیلم ساخته شود و اصلا روی کاغذ بیاید، مجرم هستید. این است که نمیشود مقایسه کرد.
به نظر من، تیزبینی، نگاه و شکلی که هنرمند میخواهد کار کند به شرایطاش برمیگردد و این که اگر سانسور هست و آزادی نیست، هنرمند چگونه کار میکند که در ضمن به تعهدات هنریاش هم بپردازد.
نمیگویم تعهدات کلی، بلکه هر هنرمندی در درجهی اول تعهد به هنرش دارد و بعد بقیهی مسائل. نمیشود شما به عنوان هنرمند کار بد و کاری که ارزش هنری نداشته باشد ارائه بدهید، ولی اسماش را بگذارید که من یک هنرمندم که دارم یک اثر هنری بهوجود میآورم. هنرمند در درجهی اول به اثر هنریاش تعهد دارد و آن اثر هنری باید در معیارهای هنری بگنجد.
هنرمندان میتوانند دو دسته باشند؛ بعضیها به هنر برای هنر نگاه کنند و بعضیها هنر و مسائل اجتماعی را در کنار هم ببینند که آن وقت هنر هم باشد.
اما آنچه الان آدم میبیند، جنبهی هنریاش زیاد مطرح نیست، بیشتر جنبهی روزمرگی دارد. مانند همان روزنامه است؛ چیزی ساخته میشود و با وسائلی که وجود دارد، زود به گوش مردم میرسد ولی تقریبا هر هفته ممکن است فراموش شود.
آثاری هم هستند که بالاخره دلیلی دارد که در گوش و ذهن مردم میمانند. اگر خیلی هم هنری نباشند، حتما یک حس واقعی و یا حس هنری در آنها هست. ولی بقیه میآیند و میروند و اثری هم از آنها باقی نمیماند.
در هر صورت مساله این است که هنرمند در کجا و با چه شرایطی، آنچه را جزو تعهدات خودش میداند بتواند انجام بدهد. نمیشود یک شکل برایش قائل شد و بگوییم کسی که در کانادا است، همانگونه کار میکند، فکر میکند و عرضه میکند که کسی که در ایران و کشورهای مانند ایران است.

![]()
نکتهی دیگری که به خصوص در دو کار گروهیای که شما عرضه کردید به چشم میخورد، نقشی است که شما بیشتر و بیشتر به موزیسینهای جوانتر میدهید.
آیا این یک ضرورت حرفهای خاص یکی از بزرگان موسیقی ایران است که میخواهد آن را منتقل کند یا این که نقش و میزان حضور نسل جوان است که خود به خود در کارهای شما انعکاس پیدا میکند.
البته نسل جوان ما، چه برخی از جوانانی که در خارج از ایران و چه تعداد زیادی که در ایران هستند، سرمایههای موسیقی ما هستند.
ما بعضی وقتها به خاطر مشکلاتی که هست و این جوانان کمتر میتوانند به کشورهایی مانند آمریکا و کانادا سفر کنند، مجبور میشویم از نوازندههای محلی هم استفاده کنیم.
نوازندههای محلی هم با کیفیتهای متفاوتی وجود دارند، اما نوازندههای بسیار بسیار خوبی در ایران هستند که به خاطر مشکلات سفر، خیلی وقتها نمیتوانند همراه ما باشند.
ولی آنچه هست، نگاه خیلی سادهاش این است که ما از جوانان کنار دست خودمان انرژی میگیریم. بالاخره سن ما بیشتر از این بچهها است و وقتی آنها هستند، خودبهخود وجودشان انرژی میدهد. عشقشان، امیدشان، حس و اشتیاقی که دارند، خیلی حس خوبی است که در گروه وجود دارد.
ضمن این که خود ما هم همینطور یاد گرفتهایم. از ابتدا که بچه یا جوان بودیم، کنار دست استادهایمان مینشستیم و کار ارائه میکردیم.
این سنتی است که در ایران وجود دارد و اگر امکانات سفر بهتر از این بود که هست، تعداد خیلی بیشتری از جوانان که خیلیهایشان از نظر کیفیت کاری اصلا کم ندارند و خیلی نوازندههای خوبی هستند، میتوانستند همراه ما باشند.
میتوانم بگویم بدون نسل جوان و نیرویی که با خود همراه میآورند، تقریبا امکانش نیست. هرچه بیشتر آدم بتواند این جوانها را تربیت کند و در کنار خود داشته باشد، در واقع به خودش و به انرژی خودش هم کمک کرده است.
همینطور جامعه هم نگاه میکند که بالاخره جوانها هستند که فرهنگاش را ادامه میدهند و آن را به نسل بعدیشان منتقل میکنند.
اشارهای هم به زنان و دختران جوان موزیسین داشته باشیم؛ روند پیشرفت و مشارکت آنان در جریان موسیقی ایرانیای که شما دارید کار میکنید، چگونه است؟
بعد از انقلاب میتوان گفت به خاطر سختتر شدن شرایط و بیشتر شدن مشکلات موسیقی، تعداد کسانی که طالب موسیقی بودند، بیشتر شد. هرچیزی به طور غیرطبیعی جلوی آن گرفته شود، بیشتر مشتاق پیدا میکند.
تعداد زنانی که امروز در موسیقی ایران کار میکنند، چه در سطح هنرجو و چه در سطح حرفهای، نسبت به گذشته خیلی بیشتر است.
در ایران یک سری محدودیتها به خصوص برای خوانندهی زن وجود دارد. ولی حتی در رشتهای که ارائهی کار در ایران تقریباً غیرممکن است، تعداد خوانندگان زنی که در این سالها تربیت شدهاند، خیلی بیشتر از گذشته است.
حالا ممکن است گفته شود که «خُب کو؟!ِ» هرچند آنها کارشان را نمیتوانند ارائه کنند، ولی من حداقل به عنوان کسی که تدریس میکنم، این را میبینم.
در سطح نوازندگی در میان زنان، سطح بسیار بالا است و خوشبختانه تعدادی از آنان الان در آمریکا و کشورهای مختلف دیگر چه در زمینهی نوازندگی و چه در زمینهی پژوهش موسیقی در دانشگاههای مختلف دنیا تحصیل میکنند.
اگر روزی موسیقی با شایستگی تمام در ایران جایگاه خود را داشته باشد و اینقدر نابسامانی نداشته باشد، ما الان سرمایهی خوبی در میان جوانان داریم. در میان زنان هم که تقریباً میتوان گفت بینظیر است.
همانطور که برای نمونه تعداد کارگردانان زنی که در ایران هستند را حتی در کشورهای اروپایی نمیتوان دید. یعنی خیلی باید زنهای ایران را ستایش کرد.
محمد تاجدولتی / رادیو زمانه